خرید بک لینک
***مهین همیشه ی زندگی اش حالت دستور بده و رئیس بودن داشت. باید محیطی که در آن زندگی می کند، تحت کنترلش باشد و بس. تلفن کرد که:- من قراره دو ماه دیگه بهم خونه ی دولتی بدن و اگه بخوام سه ماهه بیام این موقعیتو از دست میدم.( اجاره بهای خانه های دولتی خیلی ارزان تر از خانه های معمولی است، اما مدتی باید در نوبت قرار گرفت که نسبتن طولانی است )با شیطنت و خوشحالی گفتم:- خب شاید اینجا با یکی آشنا شدی و دیگه اصلن اون خونه بدردت نخورد...خیلی جدی جواب داد:- شاید نخوام دیگه ازدواج کنم نسرین.- خب نمی تونی بهشون اطلاع بدی برای سه ماه داری میری مسافرت؟ اینجا همه اینکار رو می کنند تا از نوبت خارج نشن.با ناراحتی گفت:- نه! بعدشم یادت باشه من اینجا توی یه گروه ام و دوستای زیادی پیدا کردم که با دنیا هم عوضشون نمی کنم. من می خوام برگردم کانادا!- میخوای برای دو ماه بلیط بخری، یا بندازیش برای بعد از کریسمس؟- نه، یا سه ماه و الآن یا هیچوقت (!!! )- قربونت برم، هر تصمیمی بگیری من بهش احترام میذارم. تو واسه این سفر، بنا به شرایط زندگیت تصمیم بگی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:41

هنوز دو هفته از آمدن مهین نگذشته بود که یک روز بیدار شدم و متوجه شدم که مهین خانه نیست! ظهرها همیشه مسعود بمن تلفن می کرد اما آن روز حدود ساعت ده بود که زنگ زد و گفت:- فقط زنگ زدم بگم نگران نبودن مهین نباش او امروز با ما اومده سر کار!- او آمده تعطیلات تو بردیش سر کار نقاشی ساختمون؟!!- خودش خواست. حوصله اش تو خونه سر میره!- با من که باشه حوصله اش سر میره؟- نه بابا از خونه موندن.وقتی بخانه آمدند دوستانه مهین را بغل کردم و گفتم:- هر کاری فکر می کنی بهت خوش میگذره به من بگو با هم بکنیم. من دلم نمی خواد بخاطر اینکه حوصله ات سر میره بری سر کار. اونم یه کار مردونه.- هر کاری مردا بتونن بکنن، زنهام میتونن. امروز خیلی لذت بردم. تو خونه که هستم احساس میکنم فسیل شدم.- تو فقط ده روزه اینجایی و بیکار!- خب؟!دیگر نتوانستم چیزی بگویم. مزدک صدایم زد و گردنبندی را که اولین سال ازدواجمان در روز تولد مسعود به او داده بودم و تا بحال یک لحظه از گردنش بیرون نیاورده بود را نشانم داد و گفت:- مامان ببین بابا چی بهم داد!- مسعود ت

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:41

بیرون را نگاه می کردم و به یک سال و نیم گذشته فکر می کردم. یک سال و نیم ِ سخت و پر از تلاش دیگری که حالا دیگر پشت سرم بود.ما در عرض این مدت، در رابطه مان رشد کرده بودیم و دیوانه وار دوستش داشتم. بخصوص که من بعد از چند ماه متوجه شدم که نمی توانم به این خواسته ی بدون فرزند بودن مسعود تن دهم. از هفده سالگی دلم می خواست مادر بشوم و حتا اسم دختر احتمالی ام را می دانستم:مریممن عاشق این گل ام و همچنین شخصیت حضرت مریم را همیشه دوست داشتم و او را سمبل یک مادر مخصوص می دانستم. مادری که برایم مظهر بیگناهی تمام زنان عالم بود. دلم می خواست این همه عشق را در وجود فرزندم می ریختم. فکر می کردم باید از یک عشق خالص سرشار می شدیم. عشقی که شبیه به هیچ عشق دیگری نبود.بعد که او راضی شد، چند ماه ی صبر کردیم و بعد که خبری از حاملگی نشد، با نگرانی پیش آن دکتر افغانی رفتیم و او وقتی فهمید که چند ماه اول ازدواجمان از قرص ضدحاملگی استفاده می کردم، با اطمینان گفت:- تو دیگر بچه نمی گیری!- چرا؟- تو نزدیک سی سالته، پیری برای خوردن قرص. همین است دیگر! می روید

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

***شش ماهه حامله بودم که شنیدیم در رشت زلزله ای رخ داده و تلفات فراوانی ببار آورده است. در رادیوی ایرانی اعلام کردند برای جمع آوری کمکهای مالی ایرانیان، شب شعر و موسیقی اصیل ایرانی در یکی از سالن های بزرگ سیدنی ترتیب داده شده و از کسانی که مایل به هر نوع کمک یا اجرای برنامه ی مناسبی هستند، دعوت کردند تا با آنها همکاری کنند.قبل از شنیدن این آگاهینامه، من تحت تاثیر اتفاقی که افتاده بود، شعری نوشته بودم که هنوز فکر می کنم بهترین و حساس ترین شعری بوده که تا بحال سروده ام. اما متاسفانه آن زمان اشخاص زیادی از جمله ما، کامپیوتر نداشتیم و من با خیال راحت از اینکه در ماهنامه ی خودمان چاپ شده و می ماند، هیچ کپی از آن را نگه نداشتم.به خانم مسئول آنجا زنگ زدم و گفتم:- من شعری در رابطه با زلزله ی رشت سروده ام ولی بخاطر شرایطم نمی تونم بیام شب برنامه اونو اجرا کنم. اگه دوست دارید براتون بخونم و اگه اونو مناسب تشخیص دادید، می تونید تو برنامه تون ازش استفاده کنید. شعر را به درخواست او برایش خواندم.مضمون شعر اینطور بود که بچه هایی که در آن زلزله ی شوم تلف شده بودند را به ساقه های نارس گندم تش

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

اوایل بهار بود و هوا دلپذیر و خوب. ( اوایل پاییز ایران ) هنوز مانده بود تا به خانه برسم، چشم هایم را بستم و گذاشتم تا آفتاب تا مغز استخوانم نفوذ کند.وقتی به خانه رسیدم، اول به آرامی مسعود را که خواب بود بوسیدم و بعد در اتاق خواب را بستم و مشغول کارهایی که در سرم انباشته شده بود، شدم.همه چیز طبق نقشه ام پیش رفت بجز پرده را که مسعود وصل کرد و بعد با هم خانه را ترک کردیم اما نه بطرف کار و بیمارستان. به پارچه فروشی رفتیم تا تنها کاستی اتاق نوزاد را کامل کنیم: پرده.دختر پارچه فروش چینی بود و با دیدن من گفت:- پسر داری!- اما سونو گرافی گفته دختره.- وقتی شکم زن زائو گِرد باشه، پسره و وقتی پَهن باشه، دختر هست.جالب بود چون وقتی برای خرید کمد لباسی نوزاد رفته بودیم، فروشنده پرسید:- صورتی و سفید باشه یا آبی و سفید؟مسعود جواب داد:- صورتی و سفید.من بلافاصله گفتم:- نه، لطفن آبی و سفید!مسعود نگاهی بمن کرد و گفت:- چرا میگی آبی؟- یه دفه حس کردم پسره... بعد از اونم آبی آسمونی قشنگیه که هم برای دختر مناسبه هم پسر. اما اگه پسر بود و کمدش صورتی، فکر نکنم خوشش بیاد!بهر

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

پرستار بلندم کرد و گفت:- او را به کپسول مخصوص در اتاق مجاور منتقل کردیم... با من بیا.با بی رمقی هر چه تمام تر با او همراه شدم. از من خواست دستهایم را با آب و صابون بشویم، روپوش سفیدی بمن پوشاند و ماسک سفیدی به صورت ام زد و توضیح داد:- او در مقابل کوچکترین میکروبی باید محفوظ باشه. نباید به او دست بزنی!وارد اتاق شدیم و مزدک را دیدم، قلبم از هم پاره شد... خدایا چرا؟ چرا پسر بیگناه من؟ به اندازه ی کافی زجر نکشیده بودم؟ یا این شاه گل درد بود که برایم به ارمغان فرستادی؟روی هر دو پا و دست ظریف و کوچکش، روی شکم، شقیقه ها و سینه اش سیم هایی و در رگ پشت دست اش سرمی وصل بود.سیم ها به دستگاهی متصل بود که فقط در فیلم ها دیده بودم که برای بیماران بدحال و یا در حال مرگ استفاده می شد. و گاهی یکباره خطوط زیگزاکی صاف می شد و هنرپیشه می مُرد...گریه ام را در گلو خفه کردم و از نرسی که بالای سر او نشسته بود پرسیدم:- چی شده؟ چرا او اینجاست؟- دو ساعتی که دیر به دنیا آمده، اکسیژن کافی به خون اش نرسیده و این موضوع به مغز اش صدمه زده. بدن او برای مبارزه ضعیف هست

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

 از مچ پا به پایین، پاهایم کم کم داشت به دو توپ بیس بال بدل و خارش بدجوری شروع شده بود که عصبی ام می کرد. پرستار به اتاق آمد و با دیدن پاهایم گفت:- در هر پنج هزار زائو، یکی به این عارضه دچار میشه و متاسفانه هیچ درمانی هم نداره.- منظورت چیه؟ یعنی دیگه خوب نمیشه؟لبخندی زد و گفت:- چرا ولی دارویی براش نیست. درمان اش اینه که باید بیست و چهار تا چهل و هشت ساعت ازش بگذره. خودش باید خوب بشه. الان یه طشت برات میارم با نمک ز ِبر. یک مشت بریز توش و با آب سرد قاطی اش کن و پاهاتو بذار توش. این تنها چیزیه که تسکین شون میده.و بعد اتاق را ترک کرد.به فکر فرو رفتم... لبه ی تخت نشستم و زدم زیر خنده! زن لبنانی با آن هیکل درشت اش، از خنده ی من می خندید و مادرش که مدام در کنارش بود، با تعجب به من نگاه می کرد و دستهایش را روی هم گذاشته بود.از دخترش پرسید چرا می خندید؟ گفتم:- دختر ترا نمی دونم ولی من خنده ام گرفته که دیگه اتفاقی هست که بخواد برام نیافته؟آن خانم با اطمینان گفت:- غصه نخور، خوب میشی!در حالی که هنوز می خندیدم و اشکی که از چشمها

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

مسعود دلش برای کارهای فرهنگی تنگ شده بود و ما هفته نامه ی تازه ای را که فرهنگی بود، بنام " زمزمه ی نو " براه انداختیم. اینبار از کتاب "قصه های مجید" استفاده کردیم و من آن را به صورت داستان دنباله دار تایپ می کردم و خودم همچنان جدول های ادبی طرح می کردم و انتخاب بقیه ی مطالب با مسعود بود. من فقط در تایپ نوشتار کمک می کردم ( گاهی تا چهار صبح، با دو انگشت و بسیار کُند تایپ می کردم ) اما وقت او کم و بخاطر کم خوابی، همیشه خسته بود.در آن مقطع، نیمی از قرض هایمان را پرداخته و سبک شده بودیم و هر دو دوست داشتیم ساده زندگی کنیم. مثلن برایمان مهم نبود که همه ماشین دارند و ما همیشه با قطار و یا اتوبوس به این طرف و آن طرف می رویم. یا مهم نبود که به مسافرت نرویم. ولی دلمان می خواست به مسایلی که برایمان اهمیت داشت، بپردازیم، از جمله روزنامه که خرج چندانی نداشت. بخاطر همین با دانش به اینکه او دلش می خواست یکی از دوستانمان که نقاش ساختمان بود به او پیشنهاد کار بدهد و او از دو شیفت کار در پیتزا فروشی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

این جریان از وسط قسمت بیست وپنجم جا افتاد که باید بعد از رفتن آن شاعر هنرمند، عزیز و مهربان، محمود فلکی می نوشتم.یکی دو ماه بعد از اولین تماس من و مهین، خبردار شدم که پسر عمویم دارد داماد می شود. مادرم دلتنگی کرد و جوان ترین برادرم علی از من خواست که برای عروسی به ایران برویم که با یک تیر، دو نشانه بزنیم.مسعود بمن گفت تنها با مزدک برو. بخصوص که با تاریخ شمسی پاسپورت ایرانی مزدک، او هنوز زیر دو سال محسوب می شد و بلیطش فقط صد و پنجاه دلار بود و بلیط من در آن زمان هزار و هفت صد دلار. برای خرج در آنجا هم حداقل پانصد دلار لازم بود تا بتوانم در عرض پنج هفته، اگر خرجی داشتیم، در نمانیم... اما از کجا؟ مسعود تازه به سر کار رفته بود و بمن قول داد تا سه ماه دیگر ما را راهی خواهد کرد.جریان را به برادرم گفتم. او گفت:- من برات می فرستم برای عروسی خودتو برسون. بعد، سه ماه دیگه مسعود برای من بفرسته. پول تو جیبی هم نمی خواد بیاری، من نمُردم!قبول کردم و بین خودم و علی قرار گذاشتیم که من سورپرایزی بروم و فقط او به فرودگاه بیاید و با هم به خانه برویم و مامان را خوشحال کن

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 3:00

صفحه بندی